
|
زندگی به مرگ گفت: | |
|
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید...
شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست. این دل من با نگاهی سرد پرپر می شود
به آسانی در یک دقیقه می توان یک نفر را خرد کرد، می توان در یک ساعت یک نفر را دوست داشت، می توان در یک روز عاشقش شد، اما یک عمر طول می کشد تا بتوان یک نفر را فراموش کرد .
وصیتنامه طنز بعد مرگم نه به خود زحــمت بسيار دهيد نه پي گورکن و قاري و غسال رويـــد به که هر عضو مرا از پس مرگــم به کسي اين دو چشمان قوي را به فلان چشــمچران وين زبان را که خداوند زبانبـازي بود کلهام را که همه عمـــر پر از گچ بودهاست وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سيـــاه چانهام را به فلان زن که پي وراجي است در سر سفره خورَد فاطمـه، بيدندان، غم شعر بالا وصیتنامه طنزی است از ابوالقاسم حالت که چندی پیش در یکی از مجلات چاپ شده بود. این وصیتنامه را که در عین زبان خنده و کنایه حاوی نکات ارزشمندی است |