هايده وقتي رفت، اين ترانه را براي ذهن همه ما فارسي زبانها به يادگار گذاشت و گذاشت تا در آن روزهاي سخت دلتنگي بتوانيم زمزمه کنيم که شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم... امروز خبر مرگ مهستي را شنيدم و بي اختيار يادم افتاد که مهستي اين ترانه هايده را پس از مرگ خواهرش براي او خوانده بود. گاهي اوقات فکر مي کنم ترانه خوانان جزو مهم ترين انسانهاي زندگي ما هستند، کساني که مي آيند و در حافظه ما و دل ما مي نشينند و انگار که هيچ مرگي نمي تواند ترانه را بميراند. گاهي مي شود « آسمون با من و تو قهره ديگه» را به ياد آورد و زير لب خواند و به آسماني که با من و تو قهر کرده است فکر کرد.
گاهي مي شود زير لب گفت: وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره و به بيست سالگي برگشت و به روزهاي تبداري فکر کرد که گاهي شيرين ترين خاطره ايست که مزمزه مي کنيم. مي شود چشم را بست و به عزيزي فکر کرد و زير لب خواند که کي اشکاتو پاک مي کنه شبها که غصه داري....
مهستي ديروز رفت، صدايش هميشه در حافظه ما خواهد بود و هميشه مي توانيم بخوانيم که اين دل و دل و دل کشت منو
عکس هایی به یاد ماندنی از مهستی






















